تبليغاتX
زندگی اهورایی من

زندگی اهورایی من

شما اگه برید سر کار دوستتون بهتون اس ام اس بده وشما در جوابش بگین  من سر کارم حالم داره

داره بهم میخوره  از اینجا بعد یهو همکارت پشت سرت سبز بشه بگه این کلمه یعنی چی؟

چه حالی بهت دست میداد اگه جای من بودی؟؟؟

حالا خوب بود به لاتین نوشتم

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 12:18 PM  توسط نیلوفر$$$  | 

چند روزه دارم خودم رو کالبد شکافی میکنم ببینم اشکال از کجاست امروز به این نتیجه رسیدم

که من نمیتونم زیر دست کسی باشم که تحصیلاتش از من کمتره و چیزی بارش نیست کار کنم

تحصیلات فهم وشعور آدم هارو بالا میبره ..

توی زمان دانشجویی هم من از استادهایی ضربه دیدم که درس های عمومی را تدریس میکردن البته

همهشون نه ولی اکثرشون استادهای خودم هم باکلاس بودن وهم بامرام با اینکه رشته تحصیلیشون

هیچ ربطی به رشته های جامعه شناسی ، روانشناسی و از این قبیل نداشت ولی خیلی درکم میکردن

البته قبول دارم که استثنا هم وجود داره پس دوستان ار حرفم دلخور نشید


من تصمیم گرفتم به هر کاری تن ندم کاری رو انجام بدم که از صمیم قلب دوسش دارم و میدونم با روحیاتم سازگاره من توی زندگیم برای بدست آوردن کوچکترین چیزی تلاش کردم و تمام تابلوهای عبور ممنوع را رد

کردم ایندفعه هم باید سعی کنم من باید کاری کنم که معلولیتم کمتر بنظر بیاد

تغيير دهندگان اثر گذار در جهان، كساني هستند كه بر خلاف جريان شنا مي كنند.((والترنيس))

پ.ن:از روز 13 آبان اینترنتم سرعتش خیلی کم شده ایمیلم هم باز نمیشه



+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 3:57 PM  توسط نیلوفر$$$  | 

 این روزها خیلی فکرم مشغوله، مشغول همه چی هست به جز درس نمیدونم چرا دل به درس نمیدم

همیشه یک جزوه دستمه یک کم می خونم ولی یهو مغزم هنگ می کنه زمان دانشجویی وقتی بهم

میگفتن چی شد میگفتم این استراحت مغزیه اگه پشت میز بشینم که عمرا" نمیتونم بخونم آخه درسهام

حفظ کردنی نیست واسه همین مدل درس خوندن من با بقیه فرق میکنه اگه درس حفظ کردنی باشه میشه

اون درس را در هر حالتی خواند نمیونم چیکار کنم شاید هم به خاطر اینه که بعد از گرفتن مدرکم هنوز نتونستم

تصمیم درستی رو بگیرم از یک طرف فکر درمانم و می خوام یک درآمد خوب داشته باشم تا بتونم به درمانم

ادامه بدم و از طرف دیگه به فکر ادامه تحصیلم شما میگید من چیکار کنم؟؟؟ توی این اوضاع یکی از دوستام

هی بهم گیر میده بیا توی تئاترمون نقش راوی رو اجرا کن من هر چی بهش گفتم نمیتونم ول کن نیست

بهش گفتم تو از کجا میدونی من از عهده اش بر میام؟ گفت: آخه من توی مدرسه تلاشتو دیدم خیلی

درسخون بودی حالا یکی به من بگه درس چه ربطی به تئاتر داره

امروز داداشم موقع ناهار یک خبر بد بهم داد گفت به دخترهای مجرد دیگه کار نمیدن نمیدونم چی باید بگم

اینم از شانس ماست دیگه.



+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 9:51 AM  توسط نیلوفر$$$  |